|
بلخاب، در مسیر تاریخ
|
||
|
وبلاک دوم حسین رهیاب (بلخی) که با هدف معرفی منطقه بلخاب واقع در ولایت سرپل افغانستان ایجاد شده است. |
با سقوط حکومت داوود خان در 7 ثور 1357شمسی، مردم بلخاب خوشحالی خود را از تغییر رژیم پنهان نمیکردند. در اوج همین خوشحالی، بلخاب در اختیار حکومت جدید (حزب دموکراتیک خلق افغانستان) قرار گرفت. این حزب علاقهداری به نام صلاحالدین خان (عضو جناح پرچم) و ضابطی (قومندانی) به نام روشندل خان به بلخاب اعزام کرد. چند کارمند اداری با تعدادی عسکر نیز در مرکز بلخاب حضور داشتند. آنها تلاش میکردند خواستهها و اهداف حزب را برای مردم بلخاب بیان کنند. آنچه آنها در عمل انجام دادند، تشکیل صندوق کوپراتیف (صندوق زمینداران) به ریاست سید اکبر احمدی و معاونت ملا غلامنبی گرو، سید محمدحسین عادلی چایله (خزانهدار)، اسدالله دانش (منشی) و با عضویت سید جواد از خوالسیاهگک، صمدعلی، حاج حسن از دهنه و صندوق تعاونی (صندوق بیزمینها) با مسئولیت سید طالب مروج بود که برخی دیگر عضو آن بودند. اداره محلی تلاش میکرد از طریق آندو تشکّل با مردم بلخاب ارتباط بر قرار کرده و به دهقانان کمک کند. مدتی بعد صلاحالدین عزل و یک پشتون تندرو و عضو حزب خلق به نام عبدالرئوف خان متخلص به ظفر، علاقهدار بلخاب شد. او توسط تعدادی دوازده پاس (افرادی که صنف 12 را خوانده و دیپلم گرفته بودند) همراهی میشد. در پی این تغییر، تعداد عسکر جدید به بلخاب آمدند تا اداره محلی تقویت شود. از این زمان شعارهای تندروانه افراد دولتی همانند ممنوعیت قلین، تلاش برای توزیع اراضی و موارد دیگر با شعارها و «هورا»های آنان همراه بود که بامناسبت یابیمناسبت در بلخاب سر داده میشد. گزمه شبانه در این مدت در مناطق دایر بود و برخی از جوانان به آن وضع علاقه نشان میدادند. تبلیغات زیادی به نام عوامل دولت صورت میگرفت همانند این که مردم باید سگهای خود را بکشند و درِ خانههای خود را شبها باز بگذارند و هرچه دارند با دیگران قسمت کنند و... معلمان خلقی و تندرو مکاتب بلخاب در این مسایل نقش زیادی داشتند.
مخالفت اداره محلی با ملاها و خوانین که در سال 1357ش. منجر به دستگیری و اعزام عالمی بلخابی (عالم متنفذ بلخاب) به سانچارک شد، حساسیت بیشتری ایجاد کرد و زمینه را برای قیام مردم فراهم ساخت. به روایت سجادی گلورز و صادقی کوشکک، اداره بلخاب صادقی کوشکگ را که از جمله روحانیان جوان بلخاب بود، چندین مرتبه احضار و زیر نظر داشت تا از منطقه خارج نشود. زمینه قیام بیشتر از طریق افراد عضو همان دو صندوق و همکاری قومندان امنیه اداره بلخاب فراهم شد. این چنین بود که رفتارهای احساسی و بیمسئولیت جوانان عضو حزب خلق باعث شد تا مردمی که از کودتا و تغییر حکومت قبلی خوشحال بودند، در مدتی کمتر از یک سال علیه حاکمیت جدید قیام کنند. معلمان احساساتی و تندرو مکاتب بلخاب که عمدتاً عضو حزب خلق بودند، با رفتارهای نسنجیده خود در جوشش مردم بلخاب که منجر به قیام مردم در سال 1358ش. شد، تاثیر زیادی داشتند. مردم بلخاب عوامل رژیم را کشته و جنازههای آنها را به رود بلخاب دادند تا پیام خود را به گوش مقامات بالاتر حکومت در ولایت بلخ برسانند. [1]
منبع: کتاب بلخاب ج 1 ص 168
[1]. سید اکبر احمدی، در مصاحبه با ذبیحالله هاشمینژاد، کابل، 1395 شمسی؛ سید اسدالله دانش، ارسال معلومات شخصی به گروه تلگرامی بلخاب در ماه ثور 1397 شمسی؛ سید ابراهیم روحانی مغزاری، در مصاحبه با نویسنده، مشهد، 1393 شمسی؛ سید امیرحسین سجادی، ارسال یادداشتهای شخصی به نویسنده، 1396ش؛ سید غلامحسین صادقی کوشکک، یادداشتهای شخصی ارسالی برای نویسنده در تابستان سال 1396ش. از طریق تلگرام؛ سید محمدعلی عالمی بلخابی، در مصاحبه با نویسنده در مرداد 1395ش. مشهد؛ سید نبی محقق، در مصاحبه با نویسنده، مشهد، 1395 شمسی؛ سید طالب مروج، در مصاحبه با نویسنده، مشهد، 1388 شمسی؛ حاج عبدالمومن گورد، یادداشتهای شخصی نوشته شده در 25 حوت 1374ش. ارسال شده به نویسنده در سال 1396ش. توسط عالمزاده از طریق تلگرام؛ در پگاه بلخاب، ص 19و برفکوج، ص 11.
دوره حبیبالله (1279- 1298ش.) تحت تاثیر شدید دوره عبدالرحمان آغاز شد. حبیبالله برخی از اقدامات پدر را خنثی و برخی از دستورات و قوانین او را لغو کرد. بلخاب در این دوره گرفتار مشکلات و مصایب دوره قبل بود. تلاش برای سروسامان دادن به مشکلات مهاجرین و اسکان آنان از مسایل بلخاب بود. از نظر اداری، بلخاب در این دوره همچنان تحت تسلط دولت مرکزی باقی ماند. مهاجرین جابجا و برخی با توجه به دستورات پادشاه جدید که بازگشت مهاجرین را به مناطق خود آزاد اعلام کرده بود، به مناطق خود بازگشتند. مشکلات مالیاتی بر گردن مردم سنگینی می کرد و اقتصاد مردم به شدت ضعیف بود. مردم بلخاب از فقر و محرومیت شدیداً رنجور بودند.
با توجه به مشکلات دورههای قبلی، اصلاحات دوره امانالله خان (1298- 1307ش.)، رضایت مردم بلخاب را به دنبال داشت. شاید نَوخواهی امانالله به بلخاب نمیرسید ولی اصلاحات امانی، لغو قوانین گذشته و تلاش برای ایجاد انکشاف، در منطقه تاثیر داشت. اداره امانی تلاش کرد برای اولین مرتبه معارف را به بلخاب ببرد اما با سقوط آن حکومت، همه چیز از بین رفت. اصلاحات ارضی از دیگر اقدامات مهم حکومت در دوره امانی بود. با سقوط امانالله، بلخاب تحت تاثیر اقدامات آن دوره باقی ماند. زیرا مردم بلخاب حامی شاه و اصلاحات اقتصادی و سیاسی او بودند. اقدامات او موجب شده بود تا برخی از مشکلات مردم بلخاب حل شود. لغو دستورات ظالمانه حاکمان سابق، لغو کامل بردهداری و بردهگیری، لغو مالیاتها، اصلاحات، انکشاف، توزیع اراضی و... از اقدامات مورد توجه مردم بلخاب بود که از امانالله شخصیت محبوبی ساخته بود.
کلکانی و قیام بلخاب
دوره حبیبالله کلکانی (جدی1307- میزان 1308ش.) با شورشها، جنگها و بینظمیهای فراوان آغاز شد. او نتوانست یک اداره منظم ایجاد کند و در نتیجه در دوره او بینظمی، جنگ، غارت و چپاول در کشور حاکم شد. مردم بلخاب از حکومت جدید استقبال نکردند. مردم برخی از مناطق اطراف با توجه به شرایط کشور، به ظلم و ستم رویآورده و به مال و جان مردم بلخاب دست درازی کردند. مردم بلخاب که به ستوه آمده بودند، به رهبری فکری سید حیدر حسینی شمشیری و به فرماندهی صفدر خان باجگاهی قیام کردند. ساکنان برخی از قریههای سانچارک، مردم یکاولنگ و لعل هم از مردم بلخاب حمایت کردند. قیام صفدر خان موجب آزادی سانچارک، سرپل، شبرغان و حتی مزارشریف شد. سپس برای حرکت به سمت تاشقرغان برنامهریزی شد و صفدر خان به آن سمت حرکت کرد. دشمنان او که توان مقابله با اراده مردم را نداشتند، با رها کردن آب در دشتهای تاشقرغان، مردابی ساختند. صفدر خان وقتی به دشتهای تاشقرغان رسید، وارد زمینهای آبگرفته شد و اسبش در بین گل و لای فروماند. او و تعدادی از همراهانش دستگیر و به شهادت رسیدند. روایت دیگری وجود دارد که صفدرخان مزارشریف را فتح کرد. دشمنان او با چهره دوستانه، وی را به منطقه گورمار دعوت کردند. در آنجا اسب او وارد باتلاقی شد که قبلاً زمینهچینی شده بود. نیروهای دشمن اطراف او و یارانش را گرفتند و همه را نابود کردند. جنازه صفدر خان با شرکت مردم تشییع و در روضه سخی دفن شد. در این جنگ، مردمانی از یکاولنگ و مناطق دیگر شرکت داشتند که کلاءهای سیاه بهسر میکردند و به همین دلیل به «سیاهکولهها» معروف شده بودند. دوره حبیبالله کلکانی زیاد طول نکشید و به زودی با مشتعل شدن شعله جنگها، عمر کوتاه حکومت او در ماه میزان 1308ش. به پایان رسید. نویسنده کتاب «شمشیر اسلام» در این زمینه نوشته است: «در پی حاکمیت حبیبالله کلکانی عدهی از افراد متعصب و کور ل از این فرصت استفاده کردند و لشکری را به فرماندهی مشکین خان، مقیم خان، پاینده خان و دو پسر سرتیپ فراهم کردند. آنها بعد از اشغال مزارشریف از طریق هژدهنهر و نهر امام وارد سانچارک شدند. در این تهاجم به مال، جان و کیان مردم تجاوز شد. افراد سرشناس را به اسارت برده یا به قتل رساندند.
ادامه در کتاب بلخاب ج 1 ص 158
بر اساس برخی از روایات، بلخاب تا قبل از دوره عبدالرحمان توسط خوانین و اربابهای محلی اداره میشد. تلاش برخی از امرای بلخ برای دستیابی به منطقه با شکست مواجه شده بود. روایتی از زمان کشمکش عبدالرحمان و امیر شیرعلی خان در دست است. در ماه جمادیالاول 1285قمری وقتی خبر سقوط کابل به اردوی امیر محمداعظم خان (عم عبدالرحمان) در حدود غزنی رسید، سپاه او متفرق شدند. او مشوّش و مضطرب به سمت بامیان گریخت و از آنجا وارد بلخاب گردید. عبدالرحمن و سرداران او که مدتها او را گم کرده و نگران بودند، خبر حضور او را در بلخاب به دست آوردند. اعظم خان بعد از مدتی با تعدادی از همراهانش وارد مزارشریف شد.[1]
به هر صورت بلخاب در دوره عبدالرحمن مستقل و دارای وضعیت ملوکالطوایفی بود. حتی اخباری از دوره عبدالرحمان وجود دارد که عوامل او در حدود بلخاب مورد تاخت و تاز بلخابیها قرار گرفتند. اما روایتهای متاخّر در دوره عبدالرحمن، بیانگر سلطه او بر بلخاب است. مشخص است که بعداً این منطقه توسط قوای عبدالرحمن بدون جنگ و در گیری اشغال شده است. به نوشته دولتآبادی در رمضان 1305ق. خبر شورش سردار محمداسحاق خان در ترکستان به عبدالرحمن رسید. به نوشته او در پی این واقعه به فرمان عبدالرحمان مناطق درهصوف، بلخاب، بوینهقره و دیگر نقاط شمال توسط هزارهها سرکوب گردید.[2] این روایت دولتآبادی دقیق نیست. زیرا گرچه شورش محمداسحاق خان سرکوب شد اما نیروهای عبدالرحمن در این سال وارد بلخاب نشدند. گزارشهایی وجود دارد که بعد از این تاریخ بلخاب در اختیار امرای محلی بوده است. از جمله به نوشته کاتب در اواخر همین سال (1305ق.) عوامل عبدالرحمن توسط امیر بلخاب غارت شده است.
کاتب در وقایع آخر سال 1305 قمری نوشته است: «و مقارن این حال میرلقمان بیگ کاشانی را سعیداحمد نام حاکم بلخاب از راه هواخواهی و جانبداری سردار محمداسحاق خان تاراج کرده مال و متاعش را تمام غارت نمود، و او با زوجه خویش جریده و تهیدست طریق فرار پیش گرفته داخل علاقه هزاره دایزنگی شده... در کابل آمده باریاب گردید.»[3]
در این ایام حاکمان محلی قدرت را در بلخاب در دست داشتند. کسی به نام سید شاه خان که احتمالاً همان سعیداحمد سراج است، در بلخاب پایین و سید میرقاسم عتالیق خان در بالای بلخاب قدرت را در دست داشتند و تا پایان جنگ هزارهجات، بلخاب در سیطره حاکمیت محلی قرار داشت. در این زمان که هزارهجات شکست خورده و شمال در اختیار دولت مرکزی بود و مهاجرین زیادی از مناطق هزاره جات وارد بلخاب شده بودند، عبدالرحمان متوجه بلخاب شد. مردم بلخاب مجبور شدند بدون جنگ تسلیم شوند. سید میرقاسم و سلیم صدباشی به کابل اعزام و در آنجا اعدام شدند. سیدخان مورد عفو قرار گرفت.[4]
در وقایع ماه ذیالحجه سال 1310ق. بلخاب تحت تسلط عبدالرحمن قرار دارد زیرا کاتب در وقایع این سال نوشته است: «سپهسالار غلامحیدر خان با سپاه نظام و توپخانه و لشکر ملکی ترکستان از مزارشریف راه تدمیر گروه شریر هزاره برگرفته از چشمهشفا به اردوی تحت رایت برگد رحمت خان که از میمنه رهنورد گردیده بود نامه فرستاده پیام داد که در منزل بلخاب به وی پیوسته هم رکابش شود.»[5]
در حوادث ماه صفر همین سال (1310 قمری) از سرکشی محمدامیر بیگ ایلخانی یاد میشود که به امید برخی از افراد دیگر با پسران و زنان خود، روی به جانب چراس واقع قرب بلخاب مینهد.[6]
در وقایع ماه صفر سال 1311 قمری کاتب نوشته است: «و هم در این وقت کمال خان بن تاجو خان اسحقزایی که سابق مامور حکومت بلخاب شده و از ظلم و ستمی که نسبت به رعایای آن جا کرده معزول گردیده و پس از عزلش... به اسلحه گرفتن مردم هزاره پرداخته و جور و ستم زیاد از قوه به فعل آورده... محبوس و مغلول در کابل آمده داخل زندان سیاست شد.[7]
در وقایع اول ماه ذیالحجه سال 1313 هم نوشته است: «و هم در این هنگام از عرایض وقایعنگاران کشور هند... به مسمع فیض مجمع حضرت والا رسید که در سال گذشته یعنی قویئیل، دو هزار راس مادیان از مزار شریف و توابع آن چون درهصوف و بلخاب و مردم عرب و اندخود... بازرگانان خریده و از راه تجارت در پنجاب و هند و سند برده به رایان و راجگان فروختهاند. و حضرت والا از استماع این خبر سخت بر آشفته... .»[8]
ادامه در کتاب بلخاب ج 1 ص 155
[1]. سراجالتواریخ ج 2 ص 759 و 760.
[2]. هزارهها از قتل عام تا احیاء هویت ص 71.
[3]. سراجالتواریخ ج 3 بخش 1 ص 540.
[4]. حاج اسدالله دانش به نقل از بیبی ستاره صد باشی.
[5]. سراجالتواریخ ج 3 ب 1 ص 972.
[6]. همان ج 3 ب 1 ص 1020.
[7]. همان ج 3 ب 2 ص 270.
[8]. همان ج 3 ب 2 ص 821.
ضعفهای مدیریتی سلسله خوارزمشاهیان، موجب شد تا چنگیز، شمال جیحون را اشغال کرده و سپس در سال 1221م. با یک اردوی یکصد هزار نفری به سمت بلخ حرکت کند. روایتی وجود دارد که چنگیز بلخ را محاصره کرد. او برای تسخیر آن شهر، بند امیر بامیان را خراب و آب آن را به رود بلخاب جاری کرد تا بلخ در آب غرق شود. با حمله چنگیز به بلخ بسیاری از مردم آن شهر به مناطق اطراف و از جمله بلخاب گریختند. بلخ سقوط کرد و پس از آن، رو به انحطاط کامل رفت. مناطق اطراف بلخ نیز مورد حمله قرار گرفتند. هجوم چنگیز به بلخاب شاید از آن جهت بود که مغولها برای رسیدن به مناطق جنوبی مجبور بودند از مسیر بلخاب عبور کنند. چنگیز خود فرماندهی لشکری را که از بلخاب به سوی بامیان حرکت میکرد به عهده داشت. نویسنده ترکستاننامه در این زمینه گزارشهایی آورده است. او نوشته است که چنگیز از طالقان (حدود میمنه فعلی) از طریق شاخر (شاخدار) و بای و معبر آفتابگردش و ناحیه بلخاب و یقولان (یکاولنگ) و فیروز بغر به سمت بامیان رفته است. به این طریق شاید این دوره یکی از بدترین دورههایبلخاب باشد. جدا از هجوم چنگیزیان به بلخاب و تلاش آنان برای دستیابی به بامیان، غور، کابل، پروان، سند و هند، فراریهای زیادی از مناطق و شهرهای اطراف به کوههای بلخاب پناه گرفتند. به نوشته محمود ابن ولی، بلخاب در زمان چنگیز به مثابه یک حوزه اداری بوده است.[1]
ورود میرسید علی ولی به بلخاب
بر اساس برخی از منابع و روایات شفاهی، در دوره تیموریان (1380 تا 1507م.)، ابوالبرکات میرسیدعلی ولی فرزند جلالالدین حسین بخارایی جد بزرگ سادات بلخاب و برخی دیگر از سادات ساکن در شمال کشور که نسب او با چندین واسطه از طریق سید احمد سکین و سید جعفر شاعر به زید ابنعلی زینالعابدین (ع) میرسد، عازم بلخاب شد. از «کنزالانساب» نقل شده که او از سبزوار به دستور شاهرخ به بلخ و بلخاب رفته است. حاج کاظم یزدانی او را از جمله علویانیمیداند که در زمان سربداران در شهر سبزوار زندگی میکرد. با فروپاشی سربداران در سال 788 هجری، 1386م. او با جمع دیگری از علویان، آن شهر را اجباراً ترک و در مناطق مختلف خراسان شرقی پراکنده شده و به تبلیغ و ترویج تشیّع پرداخت. بر اساس روایات، ابوالبرکات مدتی در هرات اقامت کرد و سپس احتمالاً (بر اساس برخی از روایات) به پشنهاد شاهرخمیرزا در سال 810 هجری،1407م. عازم بلخ شد و سپس وارد بلخاب گردید. او در قریه «پایزیارت» درهمزار بلخاب ساکن شد. میرسید علی حدود چهل سال بعد، در حدود سال 853 هجری، 1449م. درهمان قریه «پایزیارت» وفات کرد و در همان محل دفن شد. به نوشته «تاریخ علمای بلخ» علی بنحسین جامی بلخی در این دوره حاکم بلخاب بود. او خدمات زیادی به مردم این منطقه کرد و موجب شد که میرسیدعلی ولی در این منطقه اقامت کند. فعلاً قبر میرسید علی در بلخاب مورد توجه مردم قرار دارد.[2]
ادامه در کتاب بلخاب ج 1 ص 150
[1]. ترکستاننامه ص 910 و 922، تاریخ ادبیات بلخ ص 171 و تاریخ بلخ (سلطنت ازبیکان در امتداد قرن شانزدهم تا نیمه نخست قرن هجدهم میلادی در بلخ) ص 38 و 71 و 72.
[2]. مهدی رحمانی ولوی، تاریخ علمای بلخ ج 2 ص 178.
همزمان با ظهور اسلام، سرزمین خراسان شرقی حالت ملوکالطوایفی داشت. مناطق شمال هندوکش چون بلخ، بلخاب و... در همان سالهای اولیه حمله اعراب، به دست مسلمانان افتاد. آنان در سال 652 میلادی به تعقیب یزگرد (آخرین شاه ساسانی) وارد بلخ، جوزجان، سرپل، بلخاب و دیگر مناطق شمال شدند. راه ابریشم، برای اعراب اهمیت حیاتی داشت. این راه، مسیر انتقال لاجورد بود که جنوب و شمال را وصل میکرد. مسیر بلخاب تامینکننده امنیت مناطق بود و برای اعراب ارزش فراوان داشت.[1]
در دوره بنیامیه (660 تا 749م.)، مردم این مناطق و خصوصاً مردمان بلخ، سرپل یا انبار، بلخاب و دیگر مناطق که در مسیر رفت و آمد اعراب قرار داشتند، در طول قرن اول به روشهای مختلفی با حکومت بنیامیه مخالفت کردند. قیام علیه بنیامیه یکی از شیوههای مخالفت مردم بود. عدم همکاری با اعراب، حفظ فرهنگ و رسوم محلی و پناه دادن به دشمنان آنان از جمله روشهای دشمنی با بنیامیه به شمار میرفت. نمونه روشن این مخالفتها پناه دادن گسترده به علویان و خصوصاً «داعیان» علوی در شمال هندوکش بود. برخی از آنان در مخالفت با بنیامیه کوشیدند و در همین مناطق کشته شدند. قیام یحیی ابنزید ابنعلی ابنحسین ابنعلی، نمونه بسیار روشنی بر تلاش مردم منطقه برای رهایی از دست اعراب اموی است. یحیی، در اوایل قرن دوم به خراسان آمد و با آماده شدن زمینه، دست به قیام زد. در سال 125هجری بنیامیه بر او حمله بردند و او را در قریه «اَرغَوی» سرپل کشتند و بدنش را به دار آویختند. در منطقه سرپل، سانچارک و بلخاب قبرهایی ناشناخته بسیاری وجود دارد که گمان میرود مربوط به کسانی باشد که مخالف بنیامیه و مظالم آنان بودهاند. احتمال دارد این افراد غریبانه کشته شده و به صورت گمنام در این مناطق دفن شده باشند. شاید عمده این افراد علویان و یا کسانی باشند که با بنیامیه دشمنی داشتهاند و به همین دلیل، آنان به صورت ناشناس آواره خراسان شده باشند.[2]
خراسان و بلخ به علت فجایع بنیامیه، محل رویش محبت به علویان بود. علویان هم از این فرصت استفاده کردند و از اواخر قرن اول، داعیان خود را به سوی بلخ گسیل کردند. قیام یحیی و کشته شدن او در قریه «ارغوی» زمینه مناسبی بود تا ابومسلم که در قریه «سفیدنج» اطراف سرپل متولد شده و شاهد آن حوادث بود، رهبری سیاهجامگان را به دست بگیرد. ابومسلم توانست با حمایت مردم بلخ، سرپل، بلخاب، بامیان، غور و مناطق دیگر خراسان، امویان را شکست داده و خراسان را به دست آورد. آنگاه او روی به عراق عجم و عرب نهاد و با سرنگونی بنیامیه در سال 132 هجری (28 نوامبر 749 میلادی)، قدرت را در اختیار بنیعباس قرار داد. بنیعباس (749 تا 1236م.) گرچه از وزیران بلخی استفاده میکردند اما در ظلم، ستم و فساد از اسلاف بنیامیه خود چیزی کم نگذاشتند.[3]
در این دوره اما زمینه برای تمرکز قدرت از بین رفته بود. بنیعباس نیز توان اداره امپراتوری پهناور خود را نداشتند، پس خراسان را به خاندان سامانی سپردند. خاندان سامانی فرزند «سامانخدات» از بزرگان بلخ بود که دین زرتشنی داشتند. آنها در نیمه قرن هشتم با اسد حاکم خراسان آشنا شدند. سپس اسلام آوردند. در قرن نهم و در زمان مامون، فرزندان «سامانخدات» بلخی، حکومتهای سمرقند، فرغانه، بخارا، هرات و بلخ را به دست آوردند.
دوره سامانیان بلخی (892 تا 999 م.) یکی از بهترین دورههای حکومت شرقی بود. تمدن، فرهنگ، شعر، ادبیات و هنر در این دوره اوج گرفت. صنعت، تجارت، زراعت، مالداری، علم و دانش، فقه، اصول، کلام، تفسیر، تاریخ، انواع ادبی و علوم در این زمان رشد کرد. دانشمندان بسیاری پرورش یافت. بلخ، مرکز توجه سامانیان بود. کتاب «حدودالعالم منالمشرق الیالمغرب» در این دوره توسط یکی از اهالی جوزجان به فارسی نوشته شد و نویسنده در آن با توصیف کامل بلخآب و رود تاریخی آن، به توضیح انشعابات بلخآب در دشت بلخ پرداخت. در این دوره بلخ توسط امیران آلداوود اداره میشد و جوزجان تحت تسلط فریغونیان بود. بلخاب در بین دو امیرنشین، منطقه آزادی بود که رفت و آمد در آن جریان داشت. صفاریان نیز به آن دسترسی داشتند.[4]
ادامه مطلب در کتاب بلخاب ج 1 ص 148
[1]. افغانستان در مسیر تاریخ ج 1 ص 123، پژوهشی در تاریخ هزارهها ص 49 و 53 و تاریخ ادبیات بلخ ص 44.
[2]. همان ج 1 ص 123، همان ص 56 و تاریخ ادبیات بلخ ص 44 و 45.
[3]. همان ج 1 ص 123، همان ص 64 و تاریخ ادبیات بلخ ص 46 و 47.
[4]. همان ج 1 ص 123، همان ص 88 و تاریخ ادبیات بلخ ص 63 و 64.
دولت کیانی بلخی که «دارا» آخرین فرد سلسله آن بود، در حدود سال 334 ق. م. با حمله اسکندر یونانی به سرزمینهایشرقی سقوط کرد. اسکندر، از طریق بلخاب وارد بلخ شد و در آنجا دولت باختری را بنا نهاد. سپس با تجهیز قوا از مسیر بلخاب از هندوکش گذشت و به هندوستان لشکر کشید.[1]
در دوره باختری (250 تا 159ق. م.)، بلخاب بخشی از ایالت باختر بود و شمال افغانستان امروزی را در بر میگرفت. موقعیت خاص جغرافیایی و امکانات طبیعی آن، مورد توجه یونانیان قرار گرفته بود و به همین دلیل نام بلخاب و رود آن در نوشته هاییونانی انعکاس بسیاری داشت. برای نمونه «کنت کورس» باختر را چنین معرفی کرده است: «زمین این صفحه در بعضی جاها حاصلخیز است و غله زیاد میدهد. چراگاهها هم کم نیست. اهالی حشم زیادی، نگهمیدارند... اسپ هایزیادی دارند. پایتخت منطقه باختر نام دارد و در دامنه کوه واقع است. رودی که باختروس (رود بلخاب) نام دارد از داخل شهر میگذرد و نام ایالت و شهر از اسم همین رود، ماخوذ است.» سرچشمه اصلی این رود، بندامیر یکاولنگ است که نخست از شرق به غرب جریان یابد و سپس در ادامه راه، تغییر مسیر داده و به سمت شمال و شرق حرکت کرده و به 18 نهر تقسیم شود.» منابع دیگر یونانی نیز به تفصیل، آن را ذکر کردهاند.[2]
در منابع اولیه جغرافیای یونانی چون استرابو[3] و مارکوارت4 از باختر نام برده شده است. استرابو آن را کنار شهر اوراسپه یا زاریاسپه میداند و مینویسد: «باکترا که زاریاسپه نیز خوانده میشد و رودی با همین نام از آن میگذشت، به اکسوس [آمو] میپیوست».5 بطلمیوس نیز شهر باکترا را کنار شاهجوی زاریاسپه میداند.6 رود بلخآب در منابع یونانی به نام بالیسوس، باکتروس و زاریاسپه یاد شده است. در این دوره، بلخاب راه تجارتی مهمی بود که همانند دوره اوستایی، رفت و آمد در مسیر شمال و جنوب هندوکش را تسهیل میکرد. از طریق همین راه، تجارت به سمت میانرودان و مصر، تا شمال آفریقا و یونان امتداد مییافت.
با اشغال بلخ به دست اسکندر و تاسیس دولت باختری، در غرب بلخ، ارشک یا اشک بلخی دولت مستقل پارت یا اشکانیان بلخی را به وجود آورد (245 تا 40ق. م.). تاسیس این دولت، مقارن با ایام استقلال دولت باختری بود. تاریخنویسان ارمنی نوشتهاند که پارتها یا اشکانیان بلخی در قسمتی از باختر سکونت داشتهاند که با توجه به شواهد، ممکن است آن ناحیه بلخاب باشد. شاه اشکانی و شاهزادههای آن خاندان در القاب خود، کلمه «بالهاونی» و یا «بالحاونی» را به کار میبردند. این کلمه به «بلخابی» بسیار نزدیک است. گرچه شواهدی وجود ندارد که اشکانیها در بلخاب حکومت داشتهاند اما احتمال دارد، خاستگاه آنها محدوده رود بلخاب باشد. زیرا این محدوده در طول تاریخ یکی از مراکز مهم سکونت انسان و پیدایش تمدن بشری بوده است. از طرفی، نوشتهاند ارشک نخست در شهر پهل (بلخ) در ناحیه کوشان میزیست. کوشان با کاشان در ناحیه بلخاب ارتباط دارد. در آن مناطق، آثارتاریخی زیادی وجود دارد. آثاری در دهن «تَرپَج» کاشان، شناخته شده و در منابع کشور به ثبت رسیده است. همچنین نوشتهاند که آنها در شهر قدیم بلخ موسوم به «بالهاو» ساکن بودهاند و آنها را «بالهاونی» میگفتهاند. «بالهاونی» یعنی حافظ و نگهدار «بالهاو» یعنی شهر بلخ. بالهاو نزدیک به بلخاو است که در تاریخ ثبت شده است. باید توجه داشت که منابع یونانی بلخ را «بلهیکه» خواندهاند، پس «ه» موجود در «بالهو» و «بالهاونی» در حکم «خ» است و آن دو کلمه ارتباط تنگاتنگی با بلخاب دارد. تاریخ نگاران همه اعتقاد دارند، اقوامی که امپراتوری «پارتیا» را تاسیس کردند، از بلخ مهاجرت کردهاند. شاید اینان در اصل بلخابی و از حدود کاشان باشند. مورخان یونانی نوشتهاند «ارشک» و برادرش «تیرداد» در حدود 256ق. م. یا به نوشته موسی خُورنی در حدود 250ق. م. از باختر به پارت رفتند. فرمانروایی سلوکی، پارت را که دلباخته روی نیکوی تیرداد شده بود، کشتند و قدرت را به دست گرفتند. اینگونه بود، افرادی از بلخ که عشیره آنان در «باکتریا» و در کنار رود «اچوس» (بلخاب امروزی) زندگی میکردند، در ناحیه پارت، موفق به تشکیل سلسله اشکانی شدند که نام آن از «ارشک» گرفته شده است.[4]
ناطقی شفایی در این زمینه نوشته است: «پارتها، اقوام تورانیاند که بیشتر از طرف شمال شرق کشور وارد سرزمین افغانستان امروز و بلخ یا باکتر آن روز شدهاند. اشکانیها یک شعبه قوم داهی هستند. آنها را داهی پارنی یا پارنی داهی میگویند. شاید به این دلیل پارنی بگویند که منسوب به قوم پارث و... هستند. عنوان کلمه داهی یک مسئلهی قدیمی است.
اشکانیان از خوانین نواحی سرزمین بلخ و از کسانیاند که در گوشهای از سرزمین بلخ (باکتریا یا باختر قدیم) ولایت و حکومت داشتهاند. اینها نسل اندر نسل در قوم خود بزرگ بودند و از ایلبیکهای قوم داهی محسوب میشدند. اینها، چون تخلص خود را بالهونی میگذارند، لذا ما فکر میکنیم که خواستگاه آنها بلخاب باشد. مرکز برافروخته شدن و رایت طغیان و شورش اشکانیان شهری از بلاد باختر است. این که جماعت آنها را بالهونی یعنی بلخی گفتهاند، بیشتر، مردم باختر با بلخ آشنایی و معرفت داشتند. زیرا مشهورترین مکان باختر، بلخ بوده است. چون اشکانیان خود را بالهونی گفتهاند، مورخین گمان کردهاند که اینها بلخی هستند؛ ولی برای کسانی که از همان سرزمین هستند تا کلمهی بالهونی خوانده شود، در ذهن آنها سرزمین بَلخَو (بلخاب) تداعی میشود؛ نه سرزمین دیگر.
ادامه مطلب را در کتاب بلخاب ج 1 ص 144 ملاحظه کنید.
[1]. افغانستان در مسیر تاریخ ج 1 ص 97، تاریخ ادبیات بلخ ص 34 و پژوهشی در تاریخ هزارهها، ص 41.
2. حسن پیرنیا، تاریخ ایران باستان ج 2 ص 1510.
3. استرابو، جغرافیای استرابو، ص 85.
4. مارکوارت، ایرانشهر در جغرافیای بطلمیوس، ص 134.
5. استرابو، جغرافیای استرابو، بند 2.
6. مفتاح، جغرافیای تاریخی بلخ و جیحون و مضافات بلخ، ص 41 و 42.
[4]. دررالتیجان فی تاریخ بنی الاشکان ص 305 و 751 ، نامه تورانیان باستان ج اول ص 522 و 523 و 534 و 535 و 536، تاریخ تمدن ایران باستان ج 1 ص 447 ص 108 و 109.
در تاریخ عمومی، باوری وجود دارد که منطقه خراسان قدیم، محل تاخت و تاز قوم آریایی بوده است. بر اساس این باور، در حدود 3000 سال ق. م. گروهی که هند و اروپایی خوانده شده و به احتمال قوی در مناطق شمال جیحون زندگی میکردند، به دستههای مختلفی تقسیم شده و هر کدام مسیری را برای مهاجرت بر گزیدند. بر این اساس بخشی از آنها به سمت اروپا رفتند. دستهای از آنها که هند آریایی خوانده میشوند، حدود 2500 سال ق. م. به سمت جنوب حرکت کردند. این دسته، آرام آرام و در طول حدود هزار سال با عبور از بلخ و بلخاب به کابل رسیدند و سپس به هند آن روزگار وارد شدند. این گروه که امروزه به «دراویدی» مشهورند، با ورود به هند، تمدن آن مناطق را ویران و مردمان آن سرزمین را به اسارت گرفتند. بر این اساس «ریگوید» کتاب مشهور هندیان قدیم از سرودهای اولیه این قوم به حساب میآید که اشتراکات زیادی با کتاب اوستای آریایی دارد.
این منابع اعتقاد دارند که حدود 600 سال ق. م. آخرین گروه از آن آریاییها وارد جنوب جیحون گردیدند. این گروه که «آریایی» خوانده میشوند، سلطه خود را ابتدا بر شمال هندوکش و سپس به جنوب آن گسترش دادند. کیانیان، شاهان محلی این دسته به حساب میآیند که با دوره زرتشتی مخلوط شدهاند. بیشتر آثار این دوره از طریق اوستا، شاهنامهها و منابع اولیه توصیف شده است.
در ارتباط با نظریه بالا، امروزه اما و اگرهایی وجود دارد. خصوصاً این سوال به صورت جدی مطرح است که اگر «آریاییها» حدود 600 سال ق. م. به منطقه آمده باشند، پس ساکنان اولیه منطقه چه کسانی بودهاند و آن ها کجا شدهاند؟ متاسفانه جوابی برای این پرسش وجود ندارد. به همین دلیل، در این اواخر نظریههایی مطرح شده است. برخی معتقدند که آریانها از ساکنان اصلی و قدیمی این منطقهاند و مهاجرت آنها افسانه است. از متن اوستا، خصوصاً آن قسمت که میگوید «اهورا مزدا» در «ایریاناوئجه»، کیومرث، گاو و... را آفرید، همین مطلب به دست میآید.
برخی دیگر با توجه به مهاجرت ترکها و سکاها به این مناطق، معتقدند، برخی از اقوام امروزی منطقه، بازماندگان آنها هستند. دستیابی به این مسایل نیاز به اسناد بسیار قوی دارد. آنچه که میتوان گفت، توجه به این نکته است که در این مناطق، از هزاران سال قبل انسانها زندگی میکردهاند. آثار زیادی از آنها بر جای مانده است. اما تشخیص قومیت آنها، دورههای مهاجرتی، ثبت و ضبط آنها و موارد دیگر، فعلاً امکان ندارد. یک واقعیت را نمیتوان نادیده گرفت و آن پیوند منابع اولیه قوم «دراویدی» هند با مناطق شمال و جنوب هندوکش است. به نظر میرسد مردمان هند، سالیان طولانی در این منطقه زندگی کرده و از آن خاطرات خوشی به یادگار داشتهاند. زیرا بعدها که سرودهای «ریدی» توسط «ریشیها» (مویسفیدان) این قوم سروده شده است، از بلخ، بلخاب، هندوکش، کابل، هیرمند و مناطق دیگر یاد شده و با اشاراتی توصیف شدهاند.[1] به نظر میرسد برخی از گروههای دراویدی، مدتی در این منطقه زندگی کردهاند و یا احتمال دارد آنها با باشندگان بلخ و شمال هندوکش از یک طایفه بوده و به مرور زمان به جنوب مهاجرت کرده باشند.
نکته مهم دیگری که وجود دارد تاکید بر تغییر مداوم انسانی در این مناطق است. مهاجرت انسانها در طول تاریخ به گونهای بوده است که هیچ قومی، خالص و پاک و بدون اختلاط باقی نمانده است. بر این اساس، پافشاری بر اصالت اقوام معنی ندارد. همه اقوام در تمام مناطق جهان مرتب گرفتار تغییر و تحول شده و پوست عوض کردهاند. آنچه امروزه در منطقه وجود دارد و یا اقوامی که به نامهای مختلف زندگی میکنند، بیشتر بر اساس یک قرارداد غیر علمی، به آن نام خوانده میشوند تا واقعیت خونی و نژادی. و این وضعیت همانگونه که در طول تاریخ ادامه داشته است، در آینده هم ادامه دارد.
منبع: کتاب بلخاب ج 1 ص 140
[1]. گزیده ریگویدا، ترجمه محمدرضا جلالی نائینی، ص 9، 74، 173، 190 و 194.
دوره اوستایی بیشتر مصادف با زمانی است که زرتشت به «پیامبری» رسیده و رسالت خود را در بلخ اعلام میکند. این دوره همزمان با سلسلهای است که به کیانیان بلخ شهرت دارند. کیان به معنی فرمانده، پیشوا، بزرگ و... به صورت خاص نام یک سلسله پادشاهی است که بعد از پیشدادیان و قبل از اسکندر و دولت یونانی- باختری در بلخ حکومت کردهاند. سلسله کیانیان شامل نه پادشاه است که دوره آنها به سه مرحله تقسیم میشود. اولین مرحله شامل «کیقباد»،«کیکاووس» و «کیخسرو» است. در دوره این سه پادشاه، نبرد طولانی آریانها با تورانیان، در شمال جیحون ادامه داشت. مرز سرزمین این شاهان با دشمنانشان اغلب رود آمو (جیحون) بود. مرحله دوم با «لهراسپ» آغاز شده و با «گشتاسپ» به پایان میرسد. این دوره مصادف با ظهور زرتشت است. دوره سوم با «بهمن» آغاز شده و با «همای» و «داراب» ادامه مییابد. در دوره «دارا» با حمله اسکندر به بلخ و سرزمین آریانها، سلسله کیانیان به پایان میرسد. از آنجا که در متون اولیه نامی از هخامنشیان نیامده است، برخی، این سلسله را افسانهای دانسته و نامهای چون کوروش و داریوش را با برخی از اسامی شاهان کیانی قابل جمع میدانند. بر اساس منابع اصلی، اولین سلسله حاکمان منطقه بلخ پیشدادیان، سپس کیانیان و بعد از حمله اسکندر، یونانی-باختری بودهاند. سلسله هخامنشیان بعدها وارد تاریخ شده است که تا هنوز ادله قابل اثباتی برای آن وجود ندارد.[1]
از نظر تاریخی، اطلاعات مربوط به دوره ماقبل تاریخ، کلی است و شفافیت لازم را ندارد. اقوام ساکن در منطقه، سابقه مهاجرتها، زبان ساکنین، اختلاط قومی و موارد مشابه مشخص نیست. آنچه در ارتباط با ساکنین مناطق به دست آمده، حضور انسان در بسیاری از نقاط تمدنی چون بلخاب است که سابقه طولانی دارد. نظریات اساطیری و دینی در این زمینه شفافیت بیشتری دارد. گرچه این بخش آمیخته با اساطیر است اما بیشتر رنگ و بوی واقعیت دارد. این بخش میتواند وضعیت منطقه را روشن کرده و آگاهی ما را نسبت به دوره ماقبل تاریخ بلخاب بیشتر کند. برای دستیابی به این هدف، منابع اوستایی، سند ارزشمندی است. سابقه این منابع به حدود 3 تا 4 هزار سال قبل میرسد اما روایت آن از خلقت و زندگی انسان همانند کتب مقدس سامی، دوران اولیه «آفرینش» را شامل میشود. بر اساس روایت اوستا (کتاب مقدس زرتشتیان)، اولین انسان خلقشده در روی زمین، کیومرث بود و اولین حیوان، گاو «یکتاآفریده» که اهورا مزدا آندو را در «ایریاناوَئِجَه» آفرید.
اسناد تاریخی دلالت دارد که منطقه بلخاب در دوران ماقبل تاریخ، یکی از مناطق زیست انسانی بوده است. شواهد زیادی در این زمینه وجود دارد. در این قسمت به شواهد تاریخی اشاره میشود و در قسمتهای بعدی این نوشته، به دوره اساطیری و آثار دینی تکیه خواهد شد که میتواند آثار تاریخی را مورد تاکید و تایید قرار دهد. آثار تاریخی گواهی میدهد، شمال هندوکش که شامل منطقه بلخ و به صورت مشخص مسیر رود بلخاب است، برای اولینبار، محل کشت گندم و جو و اهلی کردن گوسفند، بز و گاو بوده است. تاریخ به خوبی شهادت میدهد که تمدن و کشفیات اولیه، اهلی کردن حیوانات و... در این منطقه روی داده است. شمال هندوکش ناحیه بلخ است که حاصلات آن ریشه در بلخاب دارد. شمال هندوکش مدیون رود خروشان بلخاب است که تقریباً تمام آثار تاریخی این منطقه در همین مسیر قرار گرفته است:
حضور انسان در یک منطقه با آب ارتباط دارد. هرجا آب باشد، انسان آنجا زندگی کرده و رفت و آمد دارد. با توجه به این مطلب و با توجه به این که کوههای بزرگ آریانا مانع پیشروی انسان بوده است، رد پای قدیمیترین افراد در کنار رود بلخاب دیده میشود. نوشتهاند: «رود بلخاب (باختروس یا باکتروس) از این شهر میگذرد (دقت کنید) و نام ایالت و نام شهر، از اسم این رود (یعنی بلخاب) گرفته شده است. اطراف رود بلخاب، یکی از مراکز کهن زندگی آدمیان است. از این جهت میتوان گفت: از زمانی که پای آدمیان به منطقه رسیده، ناحیه بلخاب، شناختهترین محل برای انسان ها بوده است. زیرا افراد اولیه با دنبال کردن مسیر آب، وارد دره بلخاب شدند. آنها از طریق همین مسیر، از جنوب به سوی شمال و از شمال به سوی جنوب، رفتند و در اطراف رود زندگی کردند. سنگهای بزرگ در کوههای بلخاب، بهترین محل برای پناه گرفتن انسان بوده است. کمی بعد و از همین طریق انسان با غارنشینی خو گرفت و غارهای بلخاب به بهترین محل برای سکونت انسان تبدیل شد. زیرا این غارها هم به آب آشامیدنی نزدیک بود و هم به درختان جنگلی که دارای میوههای فراوان بود. انسانهای اولیه، در پناه و حریم کوهها از گرما و سرمای شدید، رعد و برق و حوادث دیگر در امان بودند.[1]
غارنشینی، میتواند در باختر آغاز و یا تکمیل شده باشد. درهها و کوههای بلخاب، بامیان و مناطق مختلف کشور نشاندهنده زندگی اولیه آدمهاست. غارها مکان مناسبی برای زندگی و برای مقابله با دشمنان حیوانی بوده است که برای تغذیه به این موجودات ضعیف (آدمها) حمله میکردهاند. نکته مهمی که در دوران اولیه وجود دارد گیاهخواری آدمیان و گوشتخواری بسیاری از حیوانات است.حیوانات از گوشت دیگر حیوانات و از گوشت آدمیان استفاده میکردند. به همین دلیل آدمهای اولیه به شدت مورد حمله حیوانات وحشی گوشتخوار قرار داشتند. آدم هایاولیه بیشتر برای فرار از حیوانات و مقابله با آنها ابتدا در غارها ساکن شدند و بعدها به خانهسازی رویآوردند. غارهای مناطق کوهستانی دارای آب و جنگلات فراوان همانند بلخاب، محل رویایی برای کسانی بوده است که از مناطق دورتری چون شرق و جنوب روسیه فعلی یا عربستان و آفریقا به سمت بلخ در تردد بودند.
گرایش آدمها به گیاهخواری عامل بزرگی برای رفت و آمد انسان در مسیر بلخاب بوده است. جهت دیگری که موجب شد پای انسان به بلخاب باز شود، ضرورت تردد بین شمال و جنوب بوده است. این مسیر آبی یگانه راه طبیعی و سهلالوصول برای دسترسی به شمال و جنوب بود و به صورت طبیعی همه میتوانستند به آن دسترسی داشته باشند. رود بلخاب به احتمال قوی در آن زمان با آمو پیوند داشته و بخشهایی از آن، قابل کشتیرانی بوده است. در قسمت جنوب، این رود آمو را به بامیان وصل میکرد. انسان اولیه با طی کردن همین مسیر به راحتی توانست راه مناسب و سادهای بیابد که بعدها به راه «ابریشم» مشهور شد.
گیاهخواری آدمها نقش مهمی در رفت و آمد آنها در مسیر بلخاب داشته است. زیرا بر اساس شواهد فراوان، بلخاب حتی تا حدود 100 سال قبل مرکز میوههای جنگلی و کوهی بوده است. نشانهها و آثار این درختان هنوز هم در برخی از مناطق بلخاب وجود دارد. انواع گیاهان خوردنی، دارویی، انواع جانوران، حیوانات، پرندگان و درندگان در بلخاب زندگی میکردند. غارهای موجود در بلخاب که هنوز هم وجود دارد موجب حفظ انسان از حمله جانوران می شد.
به این صورت میتوان تحلیل کرد که قدمت حضور انسان در بلخاب، همانند بلخ به چند صد هزار سال میرسد. بلخاب با آثار باستانی آقکپروک ارتباط تنگاتنگی دارد. در بخش بعدی شواهد عینیتری برای تقویت این گمان ارائه میشود. البته بلخاب آثار تاریخی بسیار زیادی دارد که تا امروز حفاری نشده و ناشناخته باقی مانده است. هر قریه بلخاب تپه یا محلی برای حفاری دارد. این مناطق شامل بلندیها و کوههاست. در بستر دره بلخاب آثار بسیار قدیمی وجود ندارد. زیرا این مناطق در سالها قبل بستر رودخانه بلخاب بوده است. در مرور زمان آب کم و کمتر شده و تا به جایی رسیده است که دره بلخاب برای سکونت مهیا شده است. قدیمیترین آثار تاریخی بلخاب بر روی تپهها، کوهها و مناطقی قرار دارد که حدود 100 یا 50 هزار سال قبل از بستر رود فاصله داشتهاند. این مناطق در قسمت «آثار تاریخی بلخاب» معرفی خواهد شد.
منبع: کتاب بلخاب ج 1 ص 122
[1]. مهدی غلامعلی، تاریخ حدیث شیعه در ماوراءالنهر و بلخ ص 237.
در متون اسلامی، به بلخآب توجه ویژهای شده است. اهمیت بلخاب در این دوره یکی به دلیل موقعیت آن بود که منجر به اتصال جنوب و شمال هندوکش میشده است و دیگری به دلیل تاثیر آن در وادی بلخ و مشروب کردن این منطقه. از این جهت گفتهاند رود بلخاب یگانه رودی است که تمام آب آن مورد استفاده قرار می گیرد و به هدر نمیرود. منابع بسیاری از شیعه و اهل سنت و از جمله شیخ طوسی (وفات460ق) از عبدالله ابن عباس این روایت را از پیامبر اکرم (ص) نقل کردهاند:
«مقاتل عن عکرمه عن ابن عباس عنالنبی: انّ الله تعالی انزل من الجنّۀ خمسۀ انهار؛ سیحون و هو نهر الهند، جیحون و هو نهر بلخ، دجلۀ و الفرات و هما نهران العراق و النیل و هو نهرمصر، انزلها الله من عین واحدۀ و اجراها فی الارض و جعل فیها منافع للنّاس فی اصناف معایشهم و ذلک لقوله تعالی: «وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّمَاء مَاء بِقَدَرٍ فَأَسْکَنَّاهُ فِی الْأَرْضِ وَإِنَّا عَلَى ذَهَابٍ بِهِ لَقَادِرُونَ.»
اصل دریاها پنج تا بوده است که خداوند آنها را از یک سرچشمهای در بهشت، به زمین آورده و جاری کرده است: سیحون، نهر بلخ، دجله و فرات و نیل[1].
در فضیلت بلخ یا منزلگاه بلخاب، ابوذر از پیامبر نقل کرده است: «مدینتان تحملان علی اجنحت جبریل ترفعان الی بیت المقدس. فیعفی عن عاصیهم بحسنهم. مدینت بالمشرق و مدینت بالمغرب فاما ما کان بالمغرب فطرابلس و اما ما کان بالمشرق فبلخ.»[2].
همچنان در روایات آمده است: «جاء رجل الی علی. فقال علی: من این هنا االرجل؟ قال: من خراسان. قال: من ایها؟ قال: من بلخها. قال علی: سقیا لبلخ ها، انها مکتنزت بالعلم کاکتناز الرمان بحبها.» خوش و خرم باد به آب و گیاه آن شهر که به علم و علماء چنان آکنده است که انار به دانههای آن[3]. ایوب شهید میگوید: پارسی دری، زبان اهل بلخ است و زبان بهشتیان فارسی دری است[4].
ریشه رود بلخآب، بندامیر بامیان است که به باور عموم مردم منسوب به علی ابن ابیطالب (داماد پیامبر اسلام) است و بنای آنها نیز به او نسبت داده میشود. این رابطه اسطورهای از اسامی بندها نیز به دست میآید، نام بزرگترین بند آن مجموعه، «امیر»، گرفته شده از لقب حضرت علی است. بند دیگر به نام غلام حضرت «قنبر» مسما است. بند دیگر به شمشیر حضرت «ذوالفقار» منسوب است. نام بندهای دیگر آن مجموعه نیز مولود وقایع افسانهای است[5].
در دوره اسلامی، نویسندگان مسلمان بر اهمیت بلخآب تاکید کردهاند و برخی چون جوزجانی در حدودالعالم گزارشهای دقیقی از آن ارائه کردهاند. در دوره سامانی و غزنوی، اهمیت آبیاری آن مورد توجه بوده است. نویسنده کتاب «فضائل بلخ» در اثر خود، خواص رود بلخاب را تایید کرده و نوشته است: «آنچه در اوصاف آب حکما گفتهاند، در این آب موجود است، اول آنکه شدیدالجاری است و منبعش دور و ممر آب، بر جای پاک است و با کبریت و زاج و ملح مختلط نیست و از جای عفن نیست.»[6].
به اعتقاد منابع، رود بلخ که به رود بلخآب یاد میشود، پر بارترین رودخانه افغانستان است و دهها هزار هکتار زمین را از آغاز حرکت خود تا آخر آبیاری میکند. آب این رودخانه، شیرین و گوارا است و در اثر شیب تند و بر خورد با سنگ و صخره به خوبی تصفیه و آشامیدنی میشود[7]. این رود از نظر کشاورزی در شمال نقش حیاتی دارد. تمامی آب آن برای آبیاری به کار میرود.[8].
در کتاب فضائل بلخ اثر واعظ بلخی که در اوایل قرن هفتم نوشته شده است، نویسنده در باره بلخاب یا همان دریای بلخ چنین میگوید: «آبادانی این شهر بدان بود که حق تعالی بیدستبرد هیچ مخلوقی، آبی لطیف و سازوار بر روی زمین هموار لطیف روان کرده است. نه چنان که در دیگر بلاد خراسان و غیر آن است که به تکلیف بسیار و زحمت بیشمار کاریزها کَنَند و در بعضی جایها رنجهای صعب، تا آب بر روی زمین روان شود. منبع و مخرج این آب، از چشمههای خوش و سنگهای پاکیزه بیرون میآید تا آن گاه که به فضای صحرای زمین بلخ میرسد. و دیگر آن است که آنچه حکماه در اوصاف آب گفته اند در این آب موجود است. اول آنکه شدید الجاری است و منبعش دور و ممر آب بر جای پاک است و با کبریت و زاک و ملح مختلط نیست و از جای عفن نیست. و دیگر دلیل بر پاکی این، خاک آن است که هر درختی و نباتی که بنشانی قبول کند و زود بَر دهد. مثلا اگر شاخ و نهال سیب بی آنکه بیخ و ریشه داشته باشد، [کاشته شود]، بگیرد و زود قوی شود و در زمین وی ذوات سموم کم اتفاق افتد همچون مار و افاعی مصر و سجستان و عقارب نصیبین و جرارات اهواز و بعوضات سواحل.»[9]
منبع کتاب بلخاب ج 1 ص 102
[1]. محقق نوری طبرسی، مستدرک الوسائل، ج10، ص227، قم، موسسۀ آل البیت لاحیا التراث، طبعۀ الثانیه، 1408ق، 18ج
[2]. فضایل بلخ ص 13
[3]. همان ص 14
[4]. فضایل بلخ ص 17
[5]. بالان، دانشنامه جهان اسلام جلد چهارم، 131377: 262
[6]. فضایل بلخ، واعظ بلخی، 1350: 49
[7]. افغانستان در گذر زمان از عصر حجر تا محمود عزنوی ج اول. ، 1394 : 818
[8]. اصطخری، 1373: 278. حدودالعالم، 1372: 99، بلخ، کهنترین شهر ایرانی آسیای مرکزی ص 19 و 20
[9]. فضایل بلخ، واعظ بلخی، 48-49
کتابخانه ولیعصر(عج) تنها کتابخانه مستقل در بلخاب است که دارای ساختمان مستقل و برخی از امکانات کتابخانهای است. به روایت حاج حسینی بلخابی مدیر و موسس این کتابخانه، سنگ بنای کتابخانه ولیعصر(عج) در پاییز سال 1356ش. گذاشته شد. برخی از طلاب بلخابی چون ابراهیم مدقق ایلترکک، سید علی هاشمی خوال سیاهگک، شیخ محمدحسن فصیحی قلعهگک، سید غلامحسین صادقی کوشکک، قاسم عارفی پیغوله، محمدحسین صادقی پایجه، محمد محقق کمرک، سید حسن مصباح هوش، سید حسن مصباح ایلترکک، سید حجت فاضلی دهنه، زینالعابدین امینی زوک، سید کاظم افتخاری قلعهمیانه و... از جمله کسانی بودند که به مرور زمان به کتابخانه کمک کردند. آن اوایل هر ماه از اعضاء 20 ریال (2 تومان) حق عضویت گرفته میشد. بعداً هر نوع کمک جمعآوری میشد. اعضای اولیه کتابخانه، برخی حدود 5 ماه و برخی تا حدود 20 و چند ماه ماهیانه مبلغی پرداخت کردند. آقای مدقق دفتردار بود و حق عضویت را جمعآوری میکرد. از مبالغ جمع شده کتاب خریده میشد. در سال 1361ش. از سید محمدحسین هاشمی شاه علیعسکر، زمینی برای کتابخانه خریداری شد. در سالهای 1367 و 1368ش. پولی ارسال شد تا تعمیر کتابخانه ساخته شود. 3 اتاق زیر زمینی و پنج اتاق همکف ساخته شد. ارسال کتاب از سال 1361ش. آغاز شد. نامگذاری کتابخانه به نام «ولیعصر (عج)» در سال 1356ش. تصویب شده بود. در حدود سال 1390ش. اتاقهای زیر زمینی پر شد و ساختمان کتابخانه توسعه داده شد. در سال 1396ش. مجدداً ساختمان توسعه داده شد.
ساختمان کتابخانه در بازار ترخوج، در کنار سرک اصلی ترخوج و در محدوده قریه خمشورک قرار دارد. کتابخانه ولیعصر (عج) فعلاً (1398ش) حدود 400 متر مربع زیربنا و 16 هزار جلد کتاب دارد. کتابخانه دو در ورودی دارد، یک در ورودی از داخل کوچه شاه سید محمد خان دارد که در آن قسمت دو اتاق سه در شش واقع است. همچنین دارای یک سالن کوچک، حمام دوشدار، رختکن کاشیکاری شده و یک دستشویی است و دری هم به کتابخانه دارد. درِ دیگر کتابخانه از سرک اصلی بلخاب (ترخوج) است که راه پله به طبقه بالا میرود. دری هم از آن قسمت به داخل حیاط کتابخانه منتهی میشود که در آنجا سه دستشویی و یک اتاق زیر زمینی یا انبار است. اتاق مخزن کتابخانه در طبقه دوم حدود 40 متر مربع است. در طبقه دوم سالن دیگری است 30 متر مربع، یک اتاق 24 متر مربع، یک اتاق 15 متر مربع و اتاق سر راه پله 9 متر مربع. مخزن سابق کتابخانه که 27 متر مربع است برای کلاسها استفاده میشود. یک اتاق 27 متری دیگر در سمت چپ در ورودی وجود دارد. ساختمان کتابخانه دارای 4 دکان است. مجموع سالنها، اتاقها و دکانهای کتابخانه جدا از راهروها و... به 15 عدد میرسد. کتابخانه علاوه بر قفسه، میز و چوکی، دارای فرش، تلویزیون، وایتبرد، بخاری و... است. فعلاً یک اتاق کتابخانه در اختیار مجمع طلاب بلخاب و یک اتاق دیگر در اختیار شورای علمای جعفری شمال است. در کتابخانه هر روز چند کلاس برگزار میشود. روزانه حدود 400 متعلم از کلاسهای کتابخانه استفاده میکنند. کتاب هم به امانت داده میشود. به مناسبتهای مختلف در محل کتابخانه محافل و جلساتی برپا میشود. مدیریت کتابخانه با محمدهاشم توکلی تخشی است (منبع: سید غلامحسین حسینی بلخابی، 1397ش.).
منبع کتاب بلخاب ج 1 ص 100
جبار محمدیان فرزند خلیفه محمدعلی خوال سیاهگک فارغالتحصیل کامپیوتر ساینس از دانشگاه فاریاب فعلاً استاد تکنالوژی تربیت معلم بلخاب، در نیمه اول سال 1397ش. آموزشگاه جباریان را تاسیس و فعالیت آن در سنبله 97 آغاز شد. در زمستان 97 شاگردان آموزشگاه به حدود 300 نفر رسید. استادان: اسماعیل ناصری در بخش فن بیان (سخنرانی)، قاری حیدری و سعیدی استاد قرآن، قاری حسینی در بخش ادبیات دری، حسینداد بهزاد در بخش فیزیک، ذبیحالله بهرام و یاسر فرهاد بخش ریاضی، خیرمحمد صدیقی و امین اخلاقی زبان انگلیسی، خانم رضایی بخش ادبیات، خانم اسدی انگلیسی مقدماتی، خانم رحمانی (ادبیات مقدماتی) حسن آقا حسینی و علیرضا سعیدی بخش کیمیا، جبار محمدیان بخش کامپیوتر. آموزشگاه از ساعت 6 صبح تا ساعت 5 عصر فعالیت میکند. در مرحله اول 22 نفر در بخش آمادگی کانکور از این آموزشگاه فارغ شدهاند. فعلاً (بهار 98) 35 نفر در بخش آمادگی کنکور در آموزشگاه محمدیان در حال تحصیلاند (جبار محمدیان، 1398ش.).
کتاب بلخاب ج 1 ص 100
موسّسه آسایش جهان یک موسّسه وابسته به شیعیان مقیم امریکا است که هماهنگ با دفتر آیتالله سیستانی در افغانستان فعالیت بشر دوستانه دارد. دفتر اصلی آن در کابل است. در شمال، هماهنگ با امامجمعه مزارشریف فعالیت میکند. این موسّسه بیشتر در مناطق شیعهنشین برای تامین آب شرب کار میکند. ازدواج دستهجمعی، لولهکشی آب از جهمیرک تا خالر، ساخت مکتب در مغزار، لولهکشی آب در هوش با حمایت دفتر آقای مصباح مشهد، تامین لوله آب برای گورد یا الکه، همکاری مالی در ساخت مسجد بازار، لولهکشی پایزیارت و... برخی از فعالیتهای این موسّسه در بلخاب است.
قومندانان، محصول سالهای جهاد است. در این دوره در افغانستان قومندانان مشهوری تبارز کرد که برخی در دنیا مشهور شدند و کتابهای زیادی در ارتباط با آنان نوشته شد. در بلخاب اما از آنجا که فاصله زیادی با مراکز نظامی دولتی داشت، جنگهای مداومی با دولت خلقی جریان نداشت تا قومندان مشهوری پدید بیاید. با این وجود در بلخاب براتعلی خان شهرت زیادی دارد ولی مصداق کلمه «قومندان» در بلخاب، محمدحسین قومندان عادلی است. در بلخاب با کلمه «قومندان» نام سید محمدحسین عادلی به ذهن تبارز میکند اما با کلمه «خان»، نام براتعلی خان به ذهن میآید. قومندانهای دیگری هم در بلخاب بودهاند که شهرتی داشتهاند چون حاج شفق، صفایی پایزیارت، میرزایی هوش، محبعلی مجاهد و برخی دیگر. باید با تاسّف اشاره کرد که قومندانان بلخاب عمدتاً در جنگهای داخلی درخشیدند و به شهرت رسیدند. کمتر قومندان بلخابی وجود دارد که در جنگهای داخلی شرکت نداشته باشد اما شهرت قومندانی داشته باشد. در زیر، در سه بخش به نام تعدادی از قومندانان بلخاب اشاره میشود.
|
|